زیارت کربلا و مشهد
پخش زنده حرم
آمار بازدید

امروز : یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷

464669_bIJAbk4O

۲۲ آبان ماه ۱۳۳۶ ه ش در خانواده ای نسبتا مرفه و مذهبی در شهرستان «اردبیل» به دنبا آمد .

در کودکی نسبت به دیگر همسالان خود قد بلند تر بود و هیکل بزرگی هم داشت از این رو رهبری سایر بچه ها و همبازی هایش را به دست می گرفت و به هنگام بازی همه را تحت نظارت خود در می آورد.

در سال ۱۳۴۳ به دبستان «شمس حکیمی» ( ابوذر فعلی )‌رفت . در سال ۱۳۴۸ مقطع راهنمایی را گذراند و در سال ۱۳۵۲ راهی دبیرستان« شریعتی» شد . در طول مدت تحصیل از کمک به پدر در دامداری غفلت نمی ورزید و در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد . علاوه بر این هنگامی که دانش آموز دبیرستان بود در حرفة آهنگری و پنجره سازی مشغول به کار شد .

در سالهای نو جوانی ، به کشتی علاقه مند شد و به صورت نیمه حرفه ای این ورزش را ادامه داد و چندین بار موفق به کسب رتبه در این رشته گردید.

پس از پایان تحصیل و کسب مدرک دیپلم ، برای مدت کوتاهی در«تهران» به کار مشغول شد امادوباره به «اردبیل» بازگشت و در کارگاه آهنگری که پدرش برایش دایر کرده بود به کار پرداخت و در همین زمان به قید قرعه از خدمت سربازی معاف شد . با شروع ا نقلاب و تظاهرات مردم علیه رژیم پهلوی ، به صفوف مبارزان پیوست و در مواقع ضروری در ساختن کوکتل مولوتوف ، پخش اعلامیه ، شعار نویسی روی دیوار و … بسیار فعال بود . تا آنجا که به اتفاق چند تن از دوستانش پس از شناسایی منزل یک ساواکی ، شبانه ماشین فرد ساواکی را به آتش کشیدند . فردای آن روز« شاپور» دستگیر و در کلانتری «اردبیل» مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفت و به زندان انتقال یافت . اما پس از آزادی از زندان همراه مردم در تظاهرات شرکت می جست و به فعالیت های خود ادامه داد . حتی چندین بار تحت تعقیب قرار گرفت اما نتوانستند او را دستگیر نمایند .

در هنگام ورود حضرت امام ( قدس ) به «تهران» ، جزء استقبال کنندگان بود . با پیروزی انقلاب اسلامی ، در بنیاد مسکن« اردبیل» به عنوان مسئول تحقیق مشغول به کار شد . مدتی بعد ضرورتا به چوب بری چوکا در نزدیکی« هشت پر»درمنطقه ی« طوالش»در استان« گیلان» رفت و در حفظ جنگل و رسیدگی به دهات سعی بسیار کرد . سپس با سمت فرمانده گروه حفاظت از کارخانه کاغذ سازی چوکا در برقراری نظم ، نقش فعالی ایفا کرد و چندی بعد به« اردبیل» باز گشت و پس از گذراندن دوره های آموزش نظامی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد . او در تشکیل بسیج شهرستان «اردبیل» از فعالان این نهاد بود و درآموزش بسیجیان اهتمام می ورزید .

در همین دوره بود که با خانم «رویا احمدیان» ، آشنا شد . او در باره نحوه آشنایی خود با شاپور برزگر می گوید :

«آشنا شدم و از این طریق به خانواده برزگر معرفی شدم . روزی که به خواستگاری آمدند تمام صحبتهای شاپور حال وهوای الهی داشت . از من خواستند که در زندگی جدید حضرت زهرا (ع) را الگوی خود قرار دهم و با هم به قرآن قسم خوردیم تا نسبت به هم وفادار باشیم . مراسم عروسی بسیار ساده و بدو ن هیچگونه تجملی برگزار شد .

پیش از آنکه آشنایی ما به ازدواج بیانجامد در نامه ای به من نوشته بود : ” ای کاش زمینه مساعد بود با هم به جبهه حق علیه باطل می رفتیم و در کنار جوانان مسلمان جشن عروسی را به پا می کردیم . حدود ۲ سال اول زندگی را در خانه پدر شان زندگی کردیم تا توانست خانه مستقلی بسازد . در مسائل سیاسی بسیار حساس بود . روزی کتابی برایم آورد و گفت : چون وقت ندارم این کتاب را بخوان و خلاصه کن تا من خلاصه آن را بخوانم . گفتم بگذار برای وقت دیگر . گفت : همان طوری که در مقابل دشمنان از نظر نظامی آماده هستیم باید در مقابل منافقین هم که در سطح شهر هستند از لحاظ عقیدتی نیز بایستیم و مقابله کنیم . ))

شاپور در جریان مقابله با منافقین فعالیت بسیار داشت و گاه شبها تا صبح در سطح شهر گشت می زد و اعلامیه آنها را جمع آوری می کرد .

با شروع جنگ تحمیلی و پیش روی دشمن به سوی آبادان و خرمشهر ، راهی جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طی یک عملیات محدود مجروح شد . او پس از بهبودی ، در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی« اردبیل» به سمت معاون فرمان دهی مشغول خدمت شد و بعد از مدتی ، مسئولیت واحد آموزش را بر عهده گرفت.

در تاریخ ۱۱ / ۲ / ۱۳۶۱ چند روز قبل از شروع عملیات فتح المبین ، به جبهه اعزام شد و در منطقه حسینیه ( بین اهواز و خرمشهر ) توان فرماندهی و شجاعت خود را نشان داد . در این عملیات همراه نفرات گروهان شهید با هنر ؛که از فرماندهی آن را بر عهده داشت ، با پاتک به دشمن به مقابله بر خواست و دشمن را به عقب نشینی وادار کرد . استعداد نیروهای دشمن در این پاتک سه تیپ بود . مدتی بعد به جبهه رود نیسان و از آنجا به به خرمشهر ( ¬شلمچه‌) رفت. شاپور در اولین مرحله از عملیات بیت المقدس به همراه دوست و یار صمیمی خود جعفر جهازی نیز شرکت داشت . در این عملیات ، جعفر به شهادت رسید و او از ناحیه کتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عملیات به شلمچه رفت و در ضمن یک نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازﮤ شهید جعفر جهازی را به عقب بیاورد . در عملیات آزاد سازی خرمشهر شرکت داشت . پس از خاتمه عملیات شاپور به اردبیل بازگشت .

 

حاج اژدر محمدی دوست در این باره می گوید :

(( روزی در حیاط پادگان سپاه اردبیل ، پدر یکی از شهدا که جنازه فرزندش در منطقه عملیاتی بر جای مانده بود او را شدیداً مورد عتاب و سرزنش قرار داد و شاپور فقط لبخند می زد . پدر شهید پادگان را ترک کرد و شاپور خلوتی پیدا کرد و زانو ها را بغل گرفت و هق هق گریست . پرسیدم چرا توضیح ندادی ؟ چرا در برابر تهمت ها خاموش ماندی ؟ گفت : عزیزش را از دست داده که عزیز من نیز بود ، چنان که حتی ذره غباری از جامه فرزند به دستش نرسیده است، ‌بگذارسیلاب سر شک پاک او دامنم را بگیرد و شاید روزی در قیامت همین پدر ، شفیع من باشد . ))

 

بعد از عملیات بیت المقدس به خاطر شهادت عده ای از دوستانش بسیار متاثر بود و مدام یاد آنها را مرور می کرد و به زبان می آورد . او برای خود در خانه اتاقی کوچک ساخته و اسم آن را حجله گاه شهدا گذاشته بود و تصاویر شهدا را بر دیوار آن نصب کرده و در آنجا با خود خلوت می کرد و به عبادت می پرداخت . این حوادث زمینه تحولی درونی برای او فراهم کرد و در تاریخ ۱۱/۸/ ۱۳۶۱ دوباره عازم جبهه گردید و در سمت مسئول آموزش لشکر ۳۱ عاشورا به کار مشغول شد؛

اما به دلیل بروز تأخیر در عملیات به اردبیل باز گشت . در عملیات والفجر مقدماتی – بهمن ۱۳۶۱ – مسئول آموزش نظان تیپ ۹ بود . در عملیات والفجر ۱ ، فرماندهی گردان حبیب ابن مظاهر را به عهده داشت . پس از این عملیات فرماندهی پادگان آموزشی شهید «پیر زاده»در« اردبیل» منصوب شد . در تاریخ ۱۴ / ۲ / ۱۳۶۲ در اثر انفجار نارنجک در پادگان آموزشی دست راستش از مچ قطع شد . بعد از ترخیص از بیمارستان شهید «مصطفی خمینی»در« تبریز» ، به مدت سه ماه مسئولیت واحد آموزشی نظامی منطقه پنج کشوری را عهده دار بود .

 

حاصل ازدواج او دختری به نام «عذرا » و پسری به نام«محمد»است.

رابطه پدر با دختر عاطفی بود ، در همین حال نمی خواست که فرزندانش دلبسته حضور او باشند ، به این دلیل به همسرش می گفت : (( بعد از شهادتم سعی کن جای خالی مرا پر کنی و نگذاری فرزندانم نبود پدر را احساس کنند . ))

شاپور علاقه ای به گرد آوری مال و ثروت نداشت و حتی از دزد فقیری که به خانه او وارد شده بود گذشت نمود و مال خود را از او طلب نکرد .

او برای تمام رزمندگان احترامی خاص قائل بود و اگر کاری را به فردی واگذار می کرد نسبت به او اطمینان داشت . به رزمندگان توصیه می کرد : (( انسان باید اول خودش را اصلاح کند و سپس به اصلاح دیگران به پردازد . در کارهایتان دقت کنید تا در آخرت از شهدا شرمنده نشوید . )) در بحـــرانها و مشکلات مختلف ، پیوسته به یاد خداوند بود و در هنگام عصبانیت از گرفتن تصمیم جدی صرف نظر می کرد .

در یکی از سخنرانی هایش برای بسیجیان گفته بود :

(( باید قدر نعمت هایی را که خدا به ما داده است بدانیم …. وقتی من سالم بودم و دستم را نارنجک نبرده بود می توانستم دقیق تر تیر اندازی کنم و هر کاری انجام بدهم . اما بعد از آن حادثه حتی نمی توانم کمپوتی را به راحتی باز کنم . هر لحظه ای که این جا نشسته اید میلیارد ها نعمت خدا هست که ما مقداری از آنها را می بینیم . خدا شاهد است آن لحظه ای که دستم را نارنجک برد شب و روز ، در عبادت می گفتم که الهی این آزمایش تو است و من از آزمایشت فقط به خودت پناه می برم . ))

عسگر کریمیان یکی از همرزمان او می گوید :

(( شاپور ، عید سال ۱۳۶۲ در جبهه همه را دعوت کرد تا روز عید و سال تحویل روزه بگیریم و با امساک از غذا اراده خود را در کوران آزمایش و هواهای نفس بیازماییم . ))

یکی از دوستان او ( پور محمدی ) می گوید :

(( در کنار رودخانه نیسان ، برزگر ما را برای اجرای عملیات آماده می کرد . مقرر کرده بود که روی آن رود خانه وحشی سیم بوکسل نصب کنیم . بسیجیان از انجام چنین کاری دست کشیدند چون جریان آب رودخانه بسیار شدید بود . برزگر پس از یک ساعت خود را به آب زد و به آن سوی رودخانه رفت . در این هنگام متوجه شد چند تن از بسیجیان در آب افتاده اند ، خود را به آب انداخت و جان آنها را نجات داد . ))

 

به همسرش گفته بود : (( ‌اگر به خاطر اسلام نبود هیچ وقت از کنارت دور نمی شدم . اگر در این راه به عزت خون ندهم دشمن به ذلت از ما خون می گیرد . تو از من راضی باش و دعا کن . ))‌

او در یکی از نامه هایش به همسر خود نوشت :

((‌ از روزی که ازت جدا شدم یک ساعت هم وقت ندارم که برایت تلفن که هیچ نامه بنویسم . هیجده گردان به ما مربوط است . منظورم آموزش آنهاست . هم اکنون که برایت نامه می نویسم ساعت ۸ شب است و از ساعت ۱۰ الی ۶ صبح پنج گردان را به مانورو خواهیم برد … خیلی برای تو و خانواده و خانه نگرانم . نمی دانم وضعتان در چه حالی است ؟ باور کن خیلی ناراحت هستم که آیا گرسنه مانده اید ؟ نفت دارید ؟ مریض نیستید ؟ پول دارید ؟ خدایا، خدایا فقط تو می دانی و بس که در جیبم فقط ده تومان پول دارم … که نمی شود کاری کرد . ازت خواهش می کنم مقاومت کن. خدا بزرگ است . باور کن نمی دانی در چه وضعی هستم . خواهش می کنم از وضعیت خودتان برایم بنویس … آیا عذرا گرسنه می ماند ، شیر دارد یا نه ؟ محمد چه کار می کند ؟ بگو بابا می گوید ، شرمنده ات هستم . خدا حافظ به امید پیروزی ))

در تاریخ ۲۹ / ۷ / ۶۲ در منطقه پنجوین درعملیات والفجر ۴ شرکت کرد . در این عملیات ، هماهنگ کننده محورهای عملیاتی بود . منطقه عملیات ، کوهستانی بود و تعدادی از واحد های لشکر در محاصره دشمن قرار گرفته بودند و از عقب در خواست نیروی کمکی می کردند . دو گروهان به آنها ملحق شد . یک گروهان توسط برزگر و یک گرهان توسط مصطفی اکبری ، هدایت و رهبری می شد. اکبری یکی از همرزمانش می گوید :

(( از همدیگر جدا شدیم . چند متری هم حرکت کردیم به تپه ای رسیدیم که از بالا دشمن بر ما مسلط بود و آنجا را زیر آتش داشت . شاپور بلند قامت بود و نمی توانست خود را پشت درختان مخفی کند ، به همین خاطر مورد اصابت تیر دوشکای دشمن قرار گرفت و به شدت زخمی شد او را در پتویی پیچیدند . در همین حال به ما وصیت کرد تا تپه را حتما بگیریم . رزمندگان حمله کردند و آنجا را تصرف کردند . ))

مقدر بود که او زنده بماند تا در عملیات بعدی نیز حضور یابد تا این که در مرحله سوم عملیات والفجر ۴ و در ارتفاعات «شیخ گزنشین» در سمت مسئول محور لشکر ۳۱ عاشورا در خاک عراق (پنجوین ) به تاریخ ۱۳ / ۸ / ۱۳۶۲ در اثر تیر دوشکا و اصابت ترکش به پشت به شهادت رسید .

آرامگاه او در گلستان شهدادر« غریبان» شهرستان« اردبیل» واقع است .

عذرا به هنگام شهادت پدر دو ساله و محمد چهار ماهه بود . پس از شهادت شاپور ، برادرش علیرضا در سال ۱۳۶۳ به شهادت رسید . چندی بعد برادر همسرش ( عارف احمدیان ) نیز به صف شهدا پیوست

درج شده در تاریخ: ۱۷ آذر ۱۳۹۳

پاسخ دهید